X
تبلیغات
لبخند شعر

لبخند شعر

متن و اشعار

طلوع فردوس)))...

ای صاحب اختیار:صابر بودنت بیقراری رادر دلهایمان صادر میکند.نمیدانم:شاید صامتمان باعث شود چند صبایی صحت آمدن تو را صفیر مرغان در صور صمیمانه بر دلهایمان به صلیب کشند.مهدی جان:صلابت انتظارمان صورت صمد را در دلهایمان صید کرده.

ای فاخر فخر خدا:بیا که دست فراخبال تو فردوس خدایی را بر ما فاش میکند/فقر را فارغ میکنی وفلات فضاحت مردم را فرجام میدهی.

ای صاحب دوران:بیا وبا الفاظ بدیع خود بد گوهری را بذر افشانی بده وبدکرداران بد معاش را با بصر بالای خود بصیرت ده/بیا وبا قدوم با عظمت خود باغ باستانی را بار دیگر بار آوری کن وباباد مسیح بارخاطران باده نوش را با بتخانه هایشان بد فرجام بدار.

مهدی جان:سکوت تو سیمای سیه بر سیرت هایمان سهل شده وساحری گری بر ساهر بودنمان سپر کرده وسابقه سابق خود را سخت ساکت نموده.پس:بیا وسایبان سیرتمان را از ستم دوری وانتظار سهل کن وسبد ستار را بر ساحل دلهایمان سرمد .........بدار.........

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 23:28  توسط علی قاسم نژاد  | 

....(((بسم رب المصور))))....


از خار بشنوید:از خار بشنوید که چون به پاسبانی گلش شب وروزمی گذراند...از خار بشنوید که چون به گلش می نازید هر دستی که طمع برآن میداشت پر خون می کرد ...از خار بشنویدکه چون
مرحمی بر زخم گلش می شد
...از خار بشنوید که
چون به آفتاب بر آمد قدی علم می کرد..و چون به شب در آغوش وپر و بالش در برش
...ازخاربشنوید
که چونان زنبورکی خسته بدم درپی لب لعلی از
گل شیرین کامم وچون به شب بر آمد روز..در میان
لبش غرق گشتم
...ازخار بشنوید که چونان سروی
بر قامت خویش نازیدم ولی هر هنگام گلم افسرده می گشت خرد می شد تن وجانم
...از خار بشنوید که پروانه ها راهم آغوش خویش خواندم ومگسان
را ز خود دور
...از خار بشنوید که چون آفتاب بر آید روزی دگر است وخموشی دگر.. مرا خار کنیدبر
دستهایم که چون به عهد خویش نماندم ..وبه خاموشی ام مکرر..چون نیش های پی در پی بر تنم
...از خار بشنوید که چون هم اینها بر سرش آمد آنکه شب وروز بر او نازید وبالید چون خنجری بر دل خارش فرود آمد ..وترک یار خویش ..بشنو از
خار که اینها همه گذشت کاش همیشه.............
کاش همیشه

خار میبود وخار
نه
خار    و    بهار
 


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:52  توسط علی قاسم نژاد  | 

بسم رب الحکیم

نو        به       ار
عشق وشور شادی وشادابی وشوق ونشاط
دشت وصحرا را بشارت  فصل   باران   میدهد
سفره    باز   خدایی   پهن    کرده    دامنش
شادی و رقص وطرب   بر لاله   زاران   میدهد
شربت نوشین  ببارد  چون  شهاب از  آسمان
شور   و  طفیان   بر   نهاد   جویباران   میدهد
سوسن وشبنم شوند همچون شقایق شادمان
دشت ها از شم وبوشان مشک باران میشوند
شمس رخشان میکند  روشن  زمین و آسمان
روشنی  بر   بوستان   و  سبزه زاران   میدهد

...(((سر خوش آن دل که
دلش در قفس دلدار است)))))...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 12:39  توسط علی قاسم نژاد  | 


به نام خالق بی منت

 
شکوفایی ایمان
در ما ه خدا

رمضان بهارجانهای
خدا جوست
وباران کرامت شهر الله
رمضان دعوتی است
معنوی و
تو میهمان عرش
 
۰۰(خدایی)
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:52  توسط علی قاسم نژاد  | 

طلب طلوع عشق

بسم رب النور

طلب طلوع عشق

ای سحر گه /ای گریزان از من درطلوع به دنبالت میگردم /خواب بود دل آشفته من/نمیدانم در کدامین فلق به دیدارت خواهم آمد/طالع وبختم طلب طلوعت را تمنا میکند/طرح آمدنت را بر دو طرف چشمانم حک کرده ام/طمع بر خاک کردم وطوفانی از گرد وخاک بر خورد خویش ظالمانه در ظلمت وتاریکی خویش ماندم/منتظر ظهور بودم/عاجز ودرمانده/عاجزانه طلب عشقت را کردم/نادم وپشیمان از کرده خویش/عاشقت شدم پی در پی به دنبال عاقد عشقمان شب وروز سپری کردم/بر عرشه زندگی ام بر عرشه عباداتم با سرشک دیده ام عرض طلب کردم/چنان شرمسار بودم که ذره ذره خاک را بر سطح زمین میشماردم/عزم سفر کردم که محبت شوم/
فاتحانه خواستارت شدم در جایی که حتی گذارت هم به آنجا نخورد/فراق تو تا به کی فدیه دهم/فراخ بال نیستم جز در کنارت/کاش ما را فرصتی به دیدارت ............بود   ...............    ...............     ................     ...............

من آن سرو ام زقامت شهره در آفاق عالمها///خمیده قامت من در میان موج ماتمها///بیا اندوه ودردم را تو تسکین باش///(آمین یارب العالمین)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:36  توسط علی قاسم نژاد  | 

انتظار خاطره ها

به نام خدا

اللهم عجل لولیک الفرج

انتظار خاطره ها

ای خاطره من خاطره هات باز کجاست؟دل مرده شد از دوری تو کاش بیایی/

من تشنه دیدار تو چون هرم دل دشت/ای ابر نباریده من در چه هوایی.؟

ای صاحب دوران انتظار وصلتمان کی میرسد؟خدایا اگر دارویمان وصال آن اختر است پس وصلتمان با اخترمان کی وصول میشود؟دیگر چقدر باید انتظار منتظرمان را فراهم سازیم؟مهدی جان آمدن تو را باید در تشبیه چه چیزی دید و نظاره گر شد؟به پنجره انتظار کشیده سحری که دیدگان خود را برای آمدنت باز میدارد وتا غروب گرد ناامیدی چشمان او را تار میکند/از شکفتن گلهایی که حتی تا شب زنبوری به سراغشان نمی آید وخبر آمدن تو را به آنها نمیرساند/

از درختان بهاری که شاد و خرم با تکان دادن خودشان فصل خزان و پاییز روزگار صبر و شادیشان را در خود فرو میبردیا از انسانهای ریاکار و هردمبیلی که با هراس کردنشان هرزه دهانی و تفرقه انداختن بین مردم را هادی راه همه میپندارند.از چه کسی باید پرسید وبه چه چیزی باید نظاره گر شد وخبر آمدن تو را باید از کدام جمعه سال ها پرسید؟آن روز که در طلوع صبح وامیدی منتظرت ماندم وفقط یک نگاه را می خواستم ودر حسرت آن نگاه داشتم می سوختم خلاصه باز آن روز هم مرا رها کردی وخود را به فردایی نا معلوم و شاید بهتر ومرا به ناامیدی وغروب رساندی با این وجود باز منتظرت ماندم  وفهمیدم که انسان بدون عشق وجود ندارد ودنیایی بدون مهدی معنایی ندارد فهمیدم که فصل بهار باز جای فصل خزان روزگار را میگیرد .با این وجود باز مهدی جان به خدا روز بازگشت وتولد تو را نمیدانیم ولی انقدر منتظرت میمانیم تا شاید نامه آمدن تو را پوپک حضرت سلیمان (ع)به ما هدیه کند چون تنها تویی که میتوانی گل داغ دیده را از خوارها رها سازی ومظلومان عالم را از دست جهان خواران نجات دهی.

مهدی جان عاشقات کجان؟

میدونی عاشقات تو اسمت پایزن واسیر هم موندن /بعضی ها مثل (م)میون راهت وایسادن /مثل (ه) هادی تو رو هاله کردند/مثل (د)دست دوستی رو باهات بستن/تا یه روزی مثل (ی)یار وشیفته واقعت بشن.

مهدی جان تنها چیزی که در کنج دلم افتاده بود را می خواستم با دستان گرم وامیدم تقدیمت کنم :ای منتظر انتظار کشیده ها به خدا بی تو هیچم/

بی تو مانند پرنده ای شبانه سر در گم ام/بی تو دلم تار شده وتارهای جوله تاق دلم را تنگ ودریچه امیدم را سست کرده/بی تو هلاک میشوم ودر حسرت این عشق خدایی وپنهانی چند ساله ام به تو ممیرم وبه خاک می افتم/این چه روزگار است که درختان هم فصل خزان و پاییز خود را فراموش نمی کنندومنتظر ظهور تو هستند چون اگر تو بیایی باز شکوفه های بهاری صورت آنها را رنگین وزیبا می سازد.پس مهدی جان بیا ودلهای ما را از غم واندوه وپوچی گری رها ساز/بیا که حضرت یوسف هم زیبایی صورت خود را مدیون ظهور صورت زیبای تو شده/بیا که حضرت مسیح هم برای هدایت قوم خود به تو نیاز دارد چون تو آموخته پدر خود آخرین پیامبر ما هستی وهدایت کامل را به دست تو سپرده/بیا وبا آمدنت جاده انتظارمان را چراغانی کن/با آمدن تو دیگر قلم ها هم رنگ خود را از دست می دهند وحرف دل هاشان تمام میشود.

بیا که خاک کربلا هم تشنه دیدار وآمدن توست.




(یا مهدی ادرکنی)














 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:27  توسط علی قاسم نژاد  | 

                                                به نام خدا

با سلام

وبلاگ لبخند شعر با اشعاری زیبا افتتاح شد

از شما دوستان در همه زمینه ها ما را همکاری کنید

ما را از نظرات گرمتان بی بهره نکنید

در پناه حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:23  توسط علی قاسم نژاد  |